close
تبلیغات در اینترنت
انشاء خیلی طنز درمورد یک اتوبوس شلوغ
loading...

سایت درسی

انشاء طنز در باره ی یک اتوبوس شلوغ انشا طنز در مورد یک اتوبوس شلوغ را برای شما آماده کرده ایم انشا داخل يك اتوبوس شلوغ را تصور كنيد درون یک اتوبوس…

   
اطلاعیه کپی رایت


در صورتی که شما مالک یکی از جزوات , نرم افزار ها و کتاب های منتشر شده در این سایت هستید و از این بابت راضی  نمیباشید با ذکر دلیل و مدارک کافی از طریق بخش تماس با ما با ما در ارتباط باشید تا لینک دانلود آن در سریع ترین زمان ممکن حذف شود



انشاء طنز در باره ی یک اتوبوس شلوغ

انشا طنز در مورد یک اتوبوس شلوغ را برای شما آماده کرده ایم

انشا داخل يك اتوبوس شلوغ را تصور كنيد

درون یک اتوبوس شلوغ خود راتصور کنید به صورت طنز

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

یکی از دوستان 2 تا انشای عالی نوشته رو لینک زیر کلیک کنید تا انشا هاشو ببینید

 

 

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید

انشا درباره اتوبوس شلوغ

----------------------------------------------------------------------------------

یکی از دوستام تعریف می کرد :

با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ی 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم شیطنتم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلات چی بود؟

 

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع اتوبوس رو نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:7 نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    نظرسنجی
    نظرت درباره سایت؟


    ارسال مطلب

    فقط برای اعضا امکان پذیر است

    آمار سایت
  • کل مطالب : 546
  • کل نظرات : 303
  • تعداد اعضا : 894
  • کدهای اختصاصی


    G 3 6

    لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید