close
تبلیغات در اینترنت
انشا باران بهاری
loading...

سایت درسی

انشاء درباره ی باران: ديگر آسمان دارد تيره و خاكستري مي شود و باران نم نم و كم كم شروع به بارش مي كند . باران همچنان مي بارد و ناگهان صداهاي مهيبي…

   
اطلاعیه کپی رایت


در صورتی که شما مالک یکی از جزوات , نرم افزار ها و کتاب های منتشر شده در این سایت هستید و از این بابت راضی  نمیباشید با ذکر دلیل و مدارک کافی از طریق بخش تماس با ما با ما در ارتباط باشید تا لینک دانلود آن در سریع ترین زمان ممکن حذف شود



انشاء درباره ی باران:

ديگر آسمان دارد تيره و خاكستري مي شود و باران نم نم و كم كم شروع به بارش مي كند . باران همچنان مي بارد و ناگهان صداهاي مهيبي به گوش مي رسند ، صداي رعد و برق ها است و باران همچنان تندتروتندتر مي شود .

 

 مردم در خيابان به دنبال پناهگاهي مي گردند . چتر هاي مردم و بالكن هاي خيابان مانند يك پناهگاهي هستند كه آغوش خود را برمردم بازكرده اند  تا مردم زير اي رحمت الهي خيس نشوند .

 

با گذر زمان خيابان ها خلوت شده و تعداد كمي از مردم در خيابان هستند ، باران سرد شده و به صورت تگرگ با شكل و شمايلي خاص مدتي كوتاه مانند سنگ هاي يخي و بسيار زيبا به زمين فرو مي ريزند .

 

باران باغباني مي شود كه به گل ها و گياهان ودرختان و سبزه ها آب مي دهد ، كشاورزي مي شود كه به گیاهان كمك مي كند ، رفتگري خواهد شد كه خيابان ها را تميز مي كند و  سقايي مي شود كه به تشنگان آب مي رساند .

 

باران آهسته و آهسته تر مي شود و كم كم رنگين كمان نمايان مي شود ، رفته رفته پرنگ تر و پررنگ تر مي شود و خيابان ها باز هم روبه شلوغي مي گذارند . تا چندين ساعت دیگر رد پای باران  با گرما و نور آفتاب پاک   مي شود .

صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری کردم نتوانستم چشمان منتظرم را با شهر خواب آلود همراه سازم . از جايم بلند شدم . آرام آرام به سمت حياط حرکت کردم . صدای چک چک باران نزديک و نزديکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود . وقتی به حياط رسيدم با آهنگ باران همراه شدم. 

چشمها را بايد شست       جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست           زير باران بايد رفت

فکر را ، خاطره را       زير باران بايد برد 

با همه مردم شهر      زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد     عشق را زير باران بايد جست

هرکجا هستم باشم         آسمان مال من است 

پنجره ، فکر ، هوا          عشق ، زمين مال منست

وقتی همنفس باران شدم خودم را بدستش سپردم . حال برخورد قطرات باران را به صورتم حس ميکردم . هر قطره از باران جان تازه ای به کالبدم می دميد و زخمهای دلم را با هر ترنمش تسكين می داد . سر مست باران گشته بودم احساس عجيبی داشتم يك نوع احساس سبکی …

دستانم را به سوی خدا بلند كردم و چشمانم به آسمان دوخته شد . ناگهان درهای آسمان باز گشت . صيحه ای از دل آسمان بلند شد و بر قلبم نشست . برخيز و روحت را با باران نگاهت جان تازه ای بخش . نوری از آسمان بر قلبم فرود آمد و قطرات اشك بر بستر خشك تنهايی ام جاری گشت .

حرفهايم را با او زدم و تمام دردها را با او گفتم 

در کنار یک دریای پرتلاطم روی صخره ای نشسته بودم ، غرق در تفکرات خویش بودم ، البته به دنبال یک موضوعی می گشتم که انشاء خود را با آن آغاز کنم که ناگهان صدای امواج خروشان دریا مرا به سمت خود کشاند ، در همین حین چشمم به صدفی خورد که موج دریا با خود آورده بود ، هنگامی که صدف را در دستانم گرفتم یک نور زیبایی از آن به چشم می خورد ، در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه ای چون « باران » می درخشید

 

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:19 نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    نظرسنجی
    نظرت درباره سایت؟


    ارسال مطلب

    فقط برای اعضا امکان پذیر است

    آمار سایت
  • کل مطالب : 546
  • کل نظرات : 317
  • تعداد اعضا : 907
  • کدهای اختصاصی


    G 3 6

    لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید