close
تبلیغات در اینترنت
انشا درمورد رودخانه
loading...

سایت درسی

 انشا در مورد گذر رودخانه: برای مشاهده انشای 20 گذر رودخانه روی لینک زیر کلیک کنید:     انشا گذر رودخانه صدای گوشنواز شرشر آب ، صدای برخورد…

   
اطلاعیه کپی رایت


در صورتی که شما مالک یکی از جزوات , نرم افزار ها و کتاب های منتشر شده در این سایت هستید و از این بابت راضی  نمیباشید با ذکر دلیل و مدارک کافی از طریق بخش تماس با ما با ما در ارتباط باشید تا لینک دانلود آن در سریع ترین زمان ممکن حذف شود



 انشا در مورد گذر رودخانه: برای مشاهده انشای 20 گذر رودخانه روی لینک زیر کلیک کنید:

 

 

انشا گذر رودخانه

صدای گوشنواز شرشر آب ، صدای برخورد سنگ ها با آب گوارا ، این روح بی جان زنده.کنار رودخانه بنشین رودخانه عاشق است.

 

کنار رودخانه بودم همراه مادربزرگم قدم زنان در مرز ساحلی حرکت می کردیم.مادربزرگم می گفت:(( به صدای آب گوش بده ، روح را نوازش می دهد و شنوایی را افزایش می دهد. به سنجاقک ها بنگر چه شور و حالی دارند چگونه با گذر آب خورا همراه می کنند چگونه خود را به نسیم خنک رودخانه می سپارند.زنبق زرد روییده در کنار آب را ببین که چگونه با تلاتم آب تکان تکان می خورد و مانند یک رقص موزون نمایان می گردد.عنکبوت برکه را ببین که چگونه جهت تنیدن تار روی علف های روییده در کنار آب برای بدست آوردن لقمه نانی کوشش می کند.

 

آب ، این بی جان زنده هنگام گذر، روح زندگانی و حیات را بازیابی می کند و روحی تازه به او می دهد و مادر خوبی است برای شاخساران خمیده در آب.پناهگاهی است برای حشرات . زندگی با گذر از پیچ و خم جاری است.

ر کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

 

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

 

ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت:”از من دور شو.”

 

ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.

 

بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.

 

کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.

 

رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.

 

 

صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.

 

رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.

 

اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.

 

حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:35 نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    نظرسنجی
    نظرت درباره سایت؟


    ارسال مطلب

    فقط برای اعضا امکان پذیر است

    آمار سایت
  • کل مطالب : 546
  • کل نظرات : 421
  • تعداد اعضا : 1056
  • کدهای اختصاصی


    G 3 6

    لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید